![]() |
![]() |
|
دختر بچه شيطون: حالت زيبای چشمات که ريز و دوست داشتنی ميشه وقتی لبخند کوچيکی رو لب هات ميشينه،اوج لذت منه!! مثل لذتی که از خنده ی ريز بچه چند ماهه به مادرش دست ميده، پر آرامش!! لمس شدن انگشتام بين دستای مهربونت احساس بودن در هست ها و شدن در لحظه هارو بهم هديه ميکنه،نگاهی به چشمات ميکنم، تو ميخندی،لبهات حرفی واسه گفتن دارن ولی انگار قفل شدن/فقط ميخندی و سرت رو تکون ميدی،مثل يه دختر بچه شيطون و دوست داشتنی.... صفت زشت انسانی: ميشه تو لحظه ها بود،با لحظه ها زندگی کرد،چرا که نه؟؟شادی، امروز من و توئه،فردا در حسرت لحظه ها سپری ميشه عزيزم،لحظه های باهم بودنمون،خنده ها،قهر ها،حسادت ها... شايد بشه صفت زشت انسانی رو تغيير داد،تکرار...چيزی که حسرت نتيجش ميشه!! داشته هايی که با بی توجهی از دست ميديم و بعداً حسرت داشتن اونهارو حتی برای يه ثانيه ميخوريم ولی ديگه نميتونی داشته باشيش!! هوای سرد: دوست دارم تو يه خونه وسط جنگل که هنوز برق و گاز هم به اونجا کشيده نشده،باهم باشيم شب ها که هوا سرده و درخت ها از سرما به خودشون ميلرزن دود آتيش از دودکش خونمون بلند شه من و تو هم به ترتييب همه بچه هارو بخوابونيم تا نوبت خودمون بشه.... انگشت های پاهامون رو به هم ميچسبونيم و محکم همديگرو بغل ميکنيم،آخه هوا سرده!!!يه شب قشنگ که با يه صبح خنک و آفتابی وسط جنگل شروع ميشه،پاشو ديگه!!! بهانه اي برای پرواز : در ميان ريزه های چوب های خشک،مثل پرنده کوچکی در آشيانه انتظار ميکشم،در بالای جوانه ها،در ارتفاعی فراتر از درک چشمانم ،ترسی از نيستی نيست،وسعت افکار من از نيست شدن فراتر است و بودن من در اين لانه به شرط آمدن توست،درخشش بالهای تو زير نور آفتاب از دور پيداست،ولی آفتاب نميگذارد فاصله را ببينم،منتظرم،چرا که قول دادی باز هم را ميبينيم...هنوز چشمانم عاجز از درک فاصله ی لحظه های دوری از توست،نگران نيستم،ويرانی اين لانه بهانه اي برای پرواز من است.... پروازی به قصد تو !! خواب عجيب !!!چند شب پيش خواب ديدم که مردم،نميدونم چيجوری ولی واقعاً مرده بودم،باورم شده بود که ديگه نيستم خيلی وحشت زده بودم،فکرشم نميکردم انقدر از مردن وحشت کنم !!! چی شد که مردم؟؟باور کن يادم نيست فقط ميدونم هيچ کس باورش نميشد ياشار مرده،ديگه ياشاری نبود،حس ترس و اضطراب عجيبی داشتم/حس ميکردم انقدر از بستنی زندگيم خورده بودم که ديگه مزه اي تهش نمونده که لذت اول رو بهم بده !! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:5 توسط ياشار |
|
سلام خدا،خدای بی معرفت،خدای بيخيال،بازم گذاشتی تو کاسم،شانس نداريم والا،تو کاسه همه نون و ماست ميزاری،نوبته ما که ميشه سنگ ميريزی توش،آخه کجايی؟من به درک!!!چرا به اين بنده هات رحم نميکنی،خسته شدم انقدر مثل پيامبر ها شدم منجی انسان دوستی و کمک،آخه دختر 13 ساله رو چه به نداشتن پرده و...آخه اون يه نصفه بچه فرق بين خيار و****رو ميدونه که به اين زودی دست به اين خريت بايد بزنه/نشستی نگاه ميکنی؟؟لابد پيش خودتم ميگی تقصير شيطان بود به من چه؟؟بابا نخواستيم بهشت زير پای مادرانت رو!! بيا مادران آينده رو جمع کن،گور سرمون اومديم پيشرفت فرهنگی کنيم کمی آزادی بديم،نتيجش شد اين که دختر بچه های بالای 70 اي همه يا مادرن!! يا ميخوان مادر بشن!! يا همين اواخر سقط جنين کردن!! جوون کف کرده ايرانی هم با فک آويزون حيرون مونده که چقدر شريک جنسيش تازه کاره و جای غار حراء سوراخ موش داره!!درصدی هم به مغز بيمارش خطور نميکنه اين دختر بدبخت 14 سالش بيشتر نيست و هنوز اندام جنسيش شکل نگرفته چه برسه به مغز و قوای تشخيص و تفکيک!!! بابا دلم ميسوزه،نگفتيم نکنيد!!!!!!! ولی ديگه نه اينجوری !!! اين بدبختا کمترين مشکلی که در آينده باهاش روبرو ميشن مشکلات روحی و افسردگی يا تمايل به خود کشيه مثل(م--س) که داره ميخونه مطلب رو و يه هفتست از بيمارستان مرخص شده،چی چی آزپام خورده بودی؟يادم رفت!! چون هنوز نميفهمن دارن چيکار ميکنن و به خيال خودشون دارن استعداد های نهفته خودشون رو کشف ميکنن لابد فکر ميکنن يه چيز تو مايه ها کشف چاه نفته!!اين همه علامت تعجب تو نوشته های من واسه آوردن لبخند رو صورت زيبا و باطن زشت شما ها نيست،واسه اينه که فکر کنيد دارين چه غلطی ميکنيد!! با اين همه جار زدن و عربده کشيدنه ما باز ميان تو سايت پزشکی ميپرسن:آقای دکتر،من با يه خانوم 16 ساله اي رابطه جنسی شديد داشتم!! و الان فهميدم ايشون ايدز داشتن،حالا چيکار کنم؟يعنی من هم ميگيرم؟؟ ما هم در جواب ميگيم نه جانم،شما فيلتر شدی از هر نوع بيماری،اگه گرفتی هم نوش جونت،وقتی اون 2 قطره داشت ميومد بيرون به فکر ايدز نبودی پسرم؟؟آخی، کاندوم هم گذاشته بودی؟؟اشکال نداره پيش مياد ديگه...فدای سرت !! دختر احمق 16 ساله پشت تلفن بهم ميگه بابا چرا عشق و حال نکنيم؟؟ يه سال ماهيانه جمع کنيم ميریم ميدوزيم ديگه؟؟؟آره جانم،ميدوزی،حتماً زير چرخ خياطی!! در عمل 300 تومنيه دوخت پرده/ در آينده اگه شوهرت ببرتت پزشک زنان متوجه دوخته شدن ميشه!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:8 توسط ياشار |
|
|
(((ارتباط عکس با موضوع اين مطلب((روزنه اي بهانه گونه برای بودن))نيازی به توضيح نداره و هر کسی به اندازه درکش برداشت ميکنه:هر کسی از ظن خود شد يار من،از درون من نجست اسرار من))) دلم کوچيکتر از اونيه که بتونی توش جا شی،واسه همينه تنهام !! مهربون تر از اونی که کينه اي به ديوارش بشينه،پس حقمه !! نازک تر از اونی که تحمل صدای هق هق تو رو داشته باشه،پس نيازی به سنگ نيست !! و معرفتش بيشتر از اونيه که تورو توش جا نده !!!! نيگا به خط ترمزم بکن،ببين از کجا کشيده شده،هنوز متوقف نشده،هيچ از خودت پرسيدی اينهمه سرعت واسه چيه،بابا تو که همه رو له کردی داداش!!!
يه ستاره که معرفت رو برام معنا کرد و به واژه رنگ وجود داد!! زير اين آسمون آبی يه ستاره کوچولويه ناز از صبح تا شب يه گوشه ی ابرا ميموند و سعی ميکرد وقتی خورشيد ميره پشت ابرا، به همه نور بده،بارون و سرما رو به جون ميخريد و همه به وجودش افتخار ميکردن،شب و روز نميشناخت،حتی خورشيد بهش حسادت ميکرد،همه دوست داشتن اون ستاره به خونه ی اونها نزديک تر باشه،ولی ستاره ميخواست واسه همه يکی باشه،با همه بهترينش رو به اجرا ميزاشت يه روز يکی از پشت بوم خونش به ستاره نزديک ميشه،اونقدر نزديک که مثل يه دوست خوب هميشه بهش سر ميزد،يه روز سرد و بدون خورشيد که ستاره از تنهايی به اون دوستش پناه برده بود و فکر ميکرد خدا برای تنهاييش و خوبيهاش اون دوست رو برای ستاره فرستاده، يهو زمين شروع ميکنه به تکون خوردن و دوسته ستاره واسه اين که از اون بالا نيفته محکم داداش با معرفت مارو ميچسبه و خودش و ستاره رو از اون بالا به زير خاک ميکشه،از اون روز ديگه ستاره اي نموند،موند ولی ديگه از جنس ستاره نبود/همه از خاک شدن/ ستاره قصه ی ما مرد و ديگه نخواست که زنده بشه،هم رنگ اون دوست شد... چی مينويسی ذهن بيمار من؟؟با کدوم بعدت مينويسی؟؟حيوانی،انسانی،يا اون وجود زيبای چند بعديت؟؟در تلاطم امواج صدای تو زمين به عرش و فلک به خاک ميکشاندم،ولی تو نيستی گمگشته قصه های من،در کدامين پستو،زير کدامين پله مخفی شده اي،با من حرف بزن،بگذار يک بار،فقط يک بار نوازشت کنم شايد مرگ پايان زيبای داستان من نباشد و روزنه اي بهانه گونه برای بودنم بيابم،پس با من حرف بزن کودکيه نا آرام و خسته ی من،من هنوز منتظرم،باران بهانه ی آمدنت است،ميدانم !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:56 توسط ياشار |
|
|
تو ثانيه های انتظار کشيدنم که چشمام به زنجير کشيده ميشن و فکرم به ستوه مياد يه نوری تو تخته سياه زندگيم برق ميزنه،کوچيک مثل نقطه،ولی برّاق مثل ستاره به اميد همون نورم که شب های بی ستاره ی من صبح ميشه و جای خودش رو به تاريکی مطلق روز ميده،گول چشماتو نخور،روز از شب هم تاريکتره،شب يه دسته،حرمت داره،سياهيش با سياهی وجودت يه دنيا فرق داره،ميتونی بهش خيره بشی و فکر کنی،شايد تو هم پيدا کردی؟سراب اميد رو نميگم!!پوچی وجود رو ميگم!!من وجودم پر از هست و نيست،پر از سکوت،پر از صدا،پر از... دلم واسه رگبار بارون تنگ شده،اونم وقتی که شب ميزنه،من که خيسم،بارونيم،پس چرا بارون هم صدا نميشه؟شايدم نور شب های بارونيه من همون سراب اميد باشه و جز پوچی بی انتها چيزی برام نداشته باشه/نه،ستاره گدايی نميکنم،تنهاتر از اونم که يه ستاره نجاتم بده،اصلاً نميخوام نجات دهنده اي بياد سراغم،نياز به دلسوزی و کمک هيچ کس حتی تو هم ندارم هيچ وقت،فقط دلم خوشه که نور ستاره مانند رو بعضی وقت ها ميبينم ولی کاش اين نور هميشه مال من ميشد،کاش چشمام گول نميخورد...شايد بخاطر همينه ديگه رگبار بارون رو نميبينم وقتی محکم به زمين کوبيده ميشه و بوی خاک خشک تو کوچه پس کوچه های خاطراتم بلند ميشه... در لا به لای کوچه های تنهايی،زير سايه درخت غم،بين بنفشه های وحشی،من بی صدام،بی رنگم وجود ندارم،خودم در من گم شده و وجودم در انتهای مسيری پوچ ولی کشنده،تکرار لحظه های زيبای هراس مرگ، سکون مطلق آبه برکه زندگيم رو بهم ميزنه،ولی رگبار سيرم ميکنه،لبريز ميشم از هست و نيست.اون وقته که به يه جا خيره ميشم و به هيچی فکر ميکنم،1 ساعت...2 ساعت...انقدر که عقربه های ساعت با من هم صدا ميشن،يه صدا رنگ سکوت!! خلاصه ميشم تو وجود چند بعديم،ميشم يه حيوون که نياز هايی داره،ميشم يه فرشته که راهی داره، يه آدم که تمايلاتی داره،يه سکوت که صدايی داره،يه صدا که دنيايی داره،پر از پيچ و خم پيچک سبز روی ديوار بلند دلم،وحشتناکه،اين صداها،اين سکوت،اين پيچک که بعضی وقت ها ظاهری زيبا به دل گلی و خاکی من ميده،ولی وای به حال روزی که خشک بشه/بايد شکست،خورد شد،تا دوباره ساخت... مينويسم تا باور بشم در هست شما ها و انکار بشم از نيست خودم/پس مينويسم يعنی هستم ،تا تو لحظه های سکوت لبهام/ چشمام حرفی واسه گفتن داشته باشن،بايد بری گوشه اتاقت رو خالی کنی و جايی واسه ی نشستن پيدا کنی بعد بشينی به حرفام فکر کنی تا بفهمی چی ميگم!! الان نه!! تو روشنايی پر نور شب،زير صدای بارون،پاهات رو جمع کنی و دست هات رو دورشون حلقه کنی،به يه نقطه خيره بشی و فکر کنی،به هيچی!! درد دل يه دوست خدايا خسته ام،چرا هرچی داد ميزنم صدامو نميشنوی؟ مگه دوست داری گريه منو هر شب در بياری؟ مگه باهات شوخی دارم؟فقط تو ميدونی که انکارم همون پندارمه!! فقط تو ناظری به کابوس های شبانه من،منظورم صدای گريه اونايی که التماس ميکردن بهشون دست نزنم و الان هرشب تو گوشم و مغزم منو به جنون ميکشونه!!ولی خودمونيم حال ميدادا !! زديم به آلبوم افتخارات،همه جا گفتيم آس بودن و با مرام،تو که ميدونی جايی نگی قضيه رو!! اصلاً تو چی کار داری به حيات خلوت من؟ بکش بيرون بابا،اگه نخوام بيای تو رگ گردنم بايد کی رو ببينم؟؟تازه اين يه چشمه از افتخارات منه داداش،تو که اوّل راهی فعلاً بايد جای بوق سوت بزنی،من...من...من...من............ کی گفته بايد قصاص شم؟کور خوندی!! دنيا واسه بقيه دار مکافاته،واسه ما جای بسی مباهاته،هه هه،خوشت اومد ؟؟ ميگما داداش مگه نميگی دنيا گرد و کوچيکه؟؟پس جايی که الان تو واستادی يه روز هم من واميستم و بلعکس؟ ((البته من خجالت ميکشم جای تو واستم و به اين چيز ها افتخار کنم آخه پوچی من با ارزش تر از پستی و کمبود توئه)) نه بابا،تکيه بر جای بزرگان احمق؟!!؟ دنيا واسه من خط راسته من جلو شما همه عقب،شک داری؟؟نه/من......بسه بسه حرف نزن،بوی دهنت خفم کرد،البته به بوی افتخارات من که يه چشمش رو خوندی نميرسه.... از اونی که فکرش رو بکنی تنها ترم خدا،باز تو 4 5 تا فرشته و تيکّه دور و برت داری!!منم دارما!!ولی تنهام/اينها تنهاترم ميکنن!!!غذا که نيست هرچی بيشتر بخورم سيرتر شم،تنهاييه،آها؟؟ و از اونجايی که اعتقاد دارم تحمل من کار سخت و رنج آوری هست ترجيح ميدم مجرد بمونم و کسی رو به تنهايی و حيات خلوتم راه ندم!! چرا تکرار بی رحمانه جاريه؟؟چرا من چيزی رو نميدونم اونوقت تو از نميدونم های من خبر داری؟؟تو که به زور مارو فرستادی اين دنيا!!حالا با ميل خودمون ميخوايم تشريف ببريم ميگی نه تو رو خدا،هستيم خدمتتون،****داری خود کشی کن،بلايی سرت بيارم....بايد بسوزی و بسازی/اين 2 کلمه همون فلسفه حيات آدمیه،تو که مارو روزی صد بار ميکشی،باز چرا ميگی بميريدقبل از اينکه بميريد،منم که پايه مردنم،شايد لجن زار زندگيم شد سبزه زار شايدم باتلاق!!!!! به قول شاعر شکر نعمت نعمتت افزون کند پس ز گهواره تا گور دانش بجوی.... از شما چه پنهون هر از گاهی اعتماد به نفسم در حد خر افت ميکنه و دنبال يکی ميگردم که به شدّت بکوبمش تا نردبونی بشه واسه افزايش چگاليم،از درون خوکم و از بيرون گوسپندم،اين زيباترين توصيفی بود که خودم از خودم ميکنم.البته ميگن آدم نبايد از خودش تعريف کنه... خوبيش اينه که واسه تو هم مهم نيست...!!!!!!!!! چقدر به اميد اومدنت منتظر بارون باشم؟من که خيسم/بارونم!!!پس بارونت کجاست؟پس آسمونت کو؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:52 توسط ياشار |
|
|
چيزی نيست،صدايی جز باران به گوش نميرسد و بوی خاک،چشمانت را به اينجا باز نکن،آرام ببند،آرام،با چشمان بسته ببين،چيزی نيست،فقط ببين،سکوت مترسک تمام شد. چقدر دست و پا بزنم برای بيرون کشيدن اين جسم خسته،دوست ندارم بدونم،فقط ميخوام برم ,جايی که دستی برای کمک به سمتم دراز نشه،جايی که جز صدای سکوت چيزی نشنوم،جايی که مترسک ها عاشق کلاغ ها نميشن. دوست دارم مثل دوران کودکيم موقع خواب به خودم بپيچم و پاهام رو بين دستهام بگيرم يه احساس نياز عجيبی دارم،مثل وقتی دست هات ميلرزه و آتيش سيگارت روشن نميشه،يه نياز پر از درد يه نياز از درون ملتمسانه،بايد چشم هامو ببندم و دست و پا بزنم تو باتلاقی که ساختم از زندگيم يا شايدم زندگيم برام ساخته!کاش ميشد انقدر خورد و کشيد که ثانيه اي هم به فکر اين دنيا نبود و هميشه تو همون حال ميمونديم دوست دارم يه دل سير گريه کنم ولی نميدونم برای چی?به کی تکيه کنم،خودم؟نه,هيچ کس ! ((آنچه نپايد دلبستگی را نشايد،آدمی اينجا تنهاست و در اين تنهايی سايه نارونی تا ابديت جاريست)) يه سال پيش به شايان((ليست پيوندها)) گفتم دوستام همه تو سخت ترين شرايط تنهام گذاشتن،درحاليکه هر کاری ميتونستم تو شرايط بد زندگيشون براشون کردم و خداشون شاهده تنهاشون نزاشتم ولی اونا نه،اون موقع بود که پيش خودم گفتم دوستام مردن !!هر نيازی هست بايد خودم حلش کنم،تکيه گاهم رفيق نيست،خودمم،از اون به بعد هيچ کدوم از رفاقت هام برام مهم نبودن و نيستن،نبود هيچ کدوم ثانيه اي هم فکرم رو مشغول نميکنه! اينايی که دارن چنگ ميزنن به زندگی تا به هر حيله اي يه ثانيه بيشتر عمر کنن نميدونن زندگی انسان ها چقدر بی ارزشه،تا حالا کسی جلوشون جون نداده،نميدونن چه مردن بی معنی و اتّفاقيه،فقط پول و س ک س ارزشمنده براشون،يعنی اگه يه جدول مقايسه بکشی متوجه ميشی هم سطح خوکن و چقدر تشابه دارن با اين جونور... تا مرگ رو از نزديک نبينی نميتونی عاشقش بشی،مثل وقتی که تصادف شديدی ميکنی و ميفهمی زندگيت به يه اشاره دست بند بود تا بری زير يه مشت خاک و چند شاخه گل(که اونم 2 نفر ميآن ميگيرن و ميزارن سر قبر ميت خودشون!!)که همه اموالت شده,بخدا اگه هست و نيست انسان ها به تصميم خودشون بود نيست ابدی رو ترجيح ميدادم... آرامش بعد مردن زيباترين احساسه،چون بی دليل و غير منتظره رخ ميده،کسی هم خبر نداره،يه آرامش ابدی...لحظه اي هم فکر فرار نکن.حواسم پرت شد !! داری چيکار ميکنی؟تو باتلاق دست و پا نميزنن احمق،فقط چوب رو محکم بگير،نترس،اگه چوبی سمتت دراز نشد تلاش نکن,چون انقدر پست و بی ارزش بودی که زندگيت مثل همون خوک قصه ما بوده .چون زنده بودنت برای يک نفر هم مهم نبوده و همه لحظه شماری ميکردند واسه اين روز. هنوز حق نداری چشم هاتو ببندی،منتظر باش،ولی ديگه دست و پا نزن! ،زيباترين نعمت آرامش بعد از مردنه،ارامشی که تو اين دنيا نميتونی به دستش بياری،شايدم با يه سيگار که بعد عرق روشن ميشه،تا کی؟وقتی ميخوابم حلقه دست هات دور گردنم جون نفس کشيدن رو ازم ميگيره, چشمامو که باز ميکنم نيستی، بازم فرار کردی،بازم بايد بشينم زار بزنم،ميدونی که الان نياز دارم،چيزی نيست...ولی ديگه برام مهم نيست،هيچی،نه حرف،نه احساس،نه هيچکس،آخه چيزی نمونده که بخوام بخاطرش سکوت کنم،شايدم از اوّل چيزی نداشتم ! چرا توی نميدونم های زندگيم موندم? ميگما، سرت رو بزار رو ميز،به بطری عرقت فقط نگاه کن(نخوريش)،صافه،مثل آب،اگه تکونشم بدی مثل دريا کف ميکنه ولی باز مثل بارون صاف ميشه،ميفهمی که؟ تو نه،شدي مثل دود ،با يه فوت هر شکلی ميشي،همش نقش بازی ميکني واسه همه يه جوری حرف ميزني که کسی سر از کارت و اينکه تو دلت چی ميگذره در نياره،ولی نميدونی زشت ترين کار احمق فرض کردن ديگرانه که دارن ميبينن نقاب های مارو ، ها؟؟؟نه عزيزيم !! با سر بری تو ديوار هم چيزی عوض نميشه،نقابت سر جاشه،هنوز همون کثافتی،هنوز هم خوک قصه خودمی،هنوز سرشار از اهداف پوچ و عقب مونده اي ,شايد بخاطر همينه تو باتلاق بدبختی هات چوبی سمتت دراز نشد و تا وقتی منفعت داری جمع ميشن دورت... ،پس بيخود ژست open mind نگير،همه ميدونن،به روت نميارن،خودت رو به خرييت زدی!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 4:4 توسط ياشار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 |
| پیوندها |
|
مريم آيدا |
|
RSS
|